|
کرم کتاب
|
"برادران کارامازوف" نویسنده فئودورداستایفسکی ترجمه صالح حسینی انتشارات ناهید چاپ اول 1367 چاپ نهم 1389 ایوان فیودوروویچ ،برادرتنی آلیوشا، مردی است روشن فکر،اما سرگردان در میان عقاید عرفانی و عملی . او مردی تحصیل کرده است صاحب رساله در زمینه اقتدار کلیساولی قادر به درک دیدگاه های مسیحیت نیست خصوصا در مورد رنج مشترکی که بشریت برای ارتکاب به گناه در آن سهیم هستند.او در قسمتی از مکالمه خود با آلیوشا به این موضوع اشاره می کند که درک نمی کند چرا کودکان که سهمی در گناه ندارند در این دنیا عذاب میکشند. "...گوش کن! اگر همگی باید رنج ببرند تا دین خود را نسبت به هماهنگی ابدی ادا کنند، کودکان را با آن چه کار است، خواهش می کنم بگو؟ ورای فهم است، که چرا آنان رنج ببرند و چرا دین خود را نسبت به هماهنگی ادا کنند! چرا آنان نیز ماده ای فراهم آورند تا برای هماهنگی آینده خاک را غنی سازند. از اشتراک در گناه میان انسانها سر در می آورم؛ از اشتراک در قصاص هم سردر می آورم، اما چنان اشتراکی در گناه نمی تواند میان کودکان باشد. و اگر به واقع راست باشد که آنان باید در مسئولیت جرمهای پدرانشان سهیم باشند چنین حقیقتی به این دنیا متعلق نیست ورای فهم من است." صفحات343-344 به نظرم داستایوفسکی با این مثال از تردید و سردر گمی سعی میکند قسمت مهربان و لطیف ایوان را به نمایش بگذارد.زیرا تا پیش از این ملاقات او را آدمی خشک سرد و بی نفاوت معرفی کرده بود .که شدیدا روی رفتار و حرکات خود کنترل دارد البته بجز در مواجه با سمیریاکف . داستایوفسکی پیش از این، ایوان را در مهمانی که در دیر و در محضر پدر زوسیما برای بر طرف کردن دعوای خانوادگی کارامازوف ها و میانجی گری پدر زوسیما برگزار شده بود این گونه معرفی میکند: "-...(ایوان می گوید) در کل دنیا چیزی نیست که آدمیان را وادارد همسایه شان را دوست بدارند، در طبیعت قانونی نیست که آدمی را به دوست داشتن بشریت موظف کند، و اگر تا کنون بر روی زمین عشقی وجود داشته، مربوط به قانون طبیعی نبوده، بلکه به این دلیل بوده که آدمیان به بقا ایمان داشته اند... پیر دیرناگهان از ایوان فیودوروویچ پرسید: یعنی نظر شما نسبت به عواقب از میان رفتن ایمان به بقا در واقع چنین است؟ - بلی بحث من بر همین مدار بود.اگر بقا نباشد، فضیلتی در بین نیست. -اگر به این گفته باور داشته باشی سعادتمندی، و الا بسیار سیه روزگاری. ایوان فیودورووبچ لبخند زنان پرسید : چرا سیه روزگار؟ -چون به احتمال بسیار، خودت به بقای روحت، و همین طور به آنچه در مقاله ات حاکمیت کلیسا نوشته ای، ایمان نداری. ...اعتراف کرد: شاید حق با شما باشد!... اما به هیچ وجه شوخی نمی گفتم. -به هیچ وجه نمی گفتی. درست است. اما سئوال دلت را می جود و بی جواب مانده است. اما شهید خوش دارد گاهی با نومیدش ذهن خود را به جایی دیگر مشغول دارد، گویی خود نومیدی به آن سو می کشاندش و تو نیز در نومیدیت، ذهن خود را با مقالات و مباحثات مشغول می داری، هر چند به مباحثات خودت ایمان نداری و با دلی دردمند به آنها پوزخند می زنی ... به آن سئوال جواب نداده ای، و غم بزرگ تو همان است چون برای جواب در فغان است. ... با حالتی غریب پرسید : ولی آیا می توانم به آن جواب بدهم. آن هم به ایجاب؟ -اگر نتوان به ایجاب به آن جواب داد، هیچ گاه به سلب پاسخ داده نخواهد شد. خودت می دانی که این ویژگی دل توست، و تمامی رنجش هم منوط به آن است، اما سپاس آفریدگار را که دلی والا به تو عطا کرده که گنجایش چنان رنجهایی را دارد، و گنجایش اندیشیدن و به جستجوی چیزهای برتر آمدن را دارد، چون منزلگه ما در آسمانهاست. خدا کند دل تو در این دنیا به پاسخ برسد، و خدا راهت را متبرک گرداند."صفحات 103-104 یکی از قسمت های جالب کتاب که ایوان با آن دیدگاه روشنفکرانه اش در داستان خلق میکند بازگشت مسیح به زمین در زمان تفتیش عقاید است در قرن پانزدهم است.داریوش مهرجویی در مقاله ای است در باره این فصل می گوید: "جماعت مسیح را ميشناسد و بيدرنگ بهسوي او کشانده ميشود. مسيح از ميان جمعيت عبور مينمايد. کوري را شفا ميدهد، دختر بچه مردهاي را زنده ميکند، مردم، منقلب و شوريده فرياد ميکشند و گريه ميکنند: «خودش است.» مسيح باز آمده. همه چيز کامل و عالي است. مفتش بزرگ، پيرمردي نود ساله و تکيده همه چيز را ميبيند و به نگهبانان خود دستور ميدهد مسيح را دستگير نمايند. نگهبانان پيش ميروند و در ميان سکوت مرگبار جماعت، مسيح را دستگير ميکنند. مردم بيدرنگ بسان فرد واحدي در برابر مفتش بزرگ به سجده ميافتند و او بي آنکه کلمهاي بر زبان راند آنان را تبرک ميکند و به راه خود ميرود. شب هنگام، که «عطر درختان ليمو و زيتون همه جا را فرا گرفته است» مفتش بزرگ در حالي که چراغي به دست دارد به زندان مسيح ميرود. نخست به او خيره ميشود و سپس ميگويد: «اين تو هستي؟ خودت هستي؟» پاسخ نده، خاموش شو، چه ميتواني بگويي؟ خوب ميدانم چه خواهي گفت. اما حق نداري بر آنچه تاکنون گفتهاي چيزي بيافزايي. تو باز آمده اي تا ما را از کار خود بازداري. ما به موعظه تو نيازي نداريم زيرا جز تيره بختي و درد چيزي براي ما به ارمغان نياورده است. بشر ديگر به تو محتاج نيست... بدين سبب من تو را محکوم خواهم کرد و مانند منفورترين مرتد ترا خواهم سوزانيد و خودت خواهي ديد همين مردمي که امروز به پاهاي تو بوسه ميزدند چگونه فردا هيزم به آتشت خواهند ريخت... و بدينسان فاجعه مجددا تکرار ميشود و اين بار نيز چون گذشته، مسيح يک بار ديگر شاهد تهي بودن و بيمعنا بودن همان چيزي است که به خاطر آن به اين جهان آمد، زندگي کرد، درد کشيد، و شوريد و عاقبت با زجري جانکاه به هلاکت رسيد. داستايوسکي دارد فاجعه را براي ما از
نو بازي ميکند، و در پس اين بازي خصلت پيامبران خود را به رخ ما ميکشد: هيچ چيز
تغيير نيافته است، تاريخ تکرار ميشود، زمانه اقتدار قيصرهاست و مسيح کشي هم چنان
ادامه دارد"
من خودم این قسمت کتاب را دوست داشتم قبل از این در اولین پست در مورد این کتاب بخشهایی از آن را نوشته ام. [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 1:33 قبل از ظهر ] [ منا ]
[ ]
"برادران کارامازوف" نویسنده فئودورداستایفسکی ترجمه صالح حسینی انتشارات ناهید چاپ اول 1367 چاپ نهم 1389 شخصیت اصلی این داستان بر اساس گفته نویسنده الکسی فیودوویچ کارامازوف است. داستایوفسکی در مقدمه کتاب میگوید که الکسی فیودوویچ به هیچ وجه آدم بزرگی نیست، در ادامه میگوید: "او نزد من خصلت برجسته ای دارد،... او آدم اول رمان است، اما مبهم و تعریف ناشده. و به راستی در روزگارانی چون روزگار ما توقع صراحت از آدمیان غریب است. به جرئت میتوانم بگویم که یک چیز تا اندازه ای مسلم است : این آدم آدمی است غریب و حتی ناهمرنگ. اما غرابت و ناهمرنگی به جای گره گشایی مایه دردسر است. خاصه در جایی که همه بر آنند جزئیات را روی هم بگذارند و در آشفتگی کلی به معنایی مشترک دست یابند. در بیشتر موارد آدم ناهمرنگ از مقوله جزئیات است، یعنی عنصری مجزاست .این طور نیست؟"صفحات 15-16 "به جرات می گویم چنان آدمی هسته کل را در خود و با خود دارد، و دیگر آدمیان همزمانش معلوم نیست چرا از آن موقتا بریده شده اند،گویی به دست تندبادی..."صفحه 16 این مقدمه داستایوفسکی است پس همین اول معلوم می کند که با شخصیت ساده و یک رمان صرفا سرگرم کننده روبرو نیستیم. داستان با معرفی پدرآلکسی و زندگی او آغاز میشود فیودورپاولوویچ کارامازوف مردی هوسران است که در پیری نیز به رفتارهای رذیلانه خود ادامه می دهد. صاحب یک پسر به نام دمیتری از همسر اولش و دو پسر به نام های ایوان و الکسی از همسر دوم خود است.او مردی زیرک و متمول است. فیودورپاولوویچ به آلیوشا(الکسی) میگوید: "پسر عزیزم ! در این باره خیلی ابلهم.- باورت نمی شود . خیلی ابله. می دانی، هرچند در این باره خیلی ابلهم ،هی فکر میکنم –گاه و بیگاه ،البته ، نه همه وقت، فکر می کنم من که بمیرم محال است شیاطین ازیادشان برود مرا با قلابشان به جهنم بکشانند ، آنوقت در عجب می افتم –قلاب؟ از کجا قلاب گیرمی آورند؟ ازچه ؟ قلاب های آهنی؟ کجا آبدیده اش می کنند؟ کوره ای چیزی آنجا دارند؟ رهبانان در صومعه شاید فکر می کنند که مثلا در جهنم سقفی هست حال حاضرم که جهنم را باور کنم ، اما جهنم بی سقف، آراسته تر و معقول ترش می کند، منظورم اینکه لوتریانه ترش میکند، دست آخر چه اهمیتی دارد که سقف داشته باشد یا نداشته باشد ؟ منتها می دانی که همان سئوال لعنتی در کنه آن هست؟ اگر سقفب نباشد ، قلابی در کار نیست . اگر قلابی در کار نباشد درهم فرو میریزد ،که باز هم بعید است چون آنوقت کسی در کار نیست تا مرا به جهنم بکشاند و اگر به جهنم نکشانندم پس چه عدالتی در دنیا هست؟it faudraites inventer باید ابداعشان کنند.،آن قلابها را،آن هم فقط برای من ،چون آلیوشا اگر بدانی که چه آدم هرزه ای هستم" صفحات43-44 در قسمتی از کتاب خانواده کارامازوف به ملاقات پیر دیر ،پدر زوسیما، می روند فیودورپالوویچ از پدر زوسیما می پرسد که برای نیل به زندگی جاودان چه باید بکند: "...از همه مهمتر دروغ مگو . ... از همه مهمتر به خودت دروغ مگو.کسی که به خودش دروغ می گوید و به دروغ خودش گوش می دهد ، به چنان بن بستی می رسد که حقیقت درون یا پیرامونش را تمیز نمی دهد، و این است که احترام به خود و دیگران را از دست می دهد، و با نداشتن احترام دست از محبت می کشد. و برای مشغول کردن و پرت کردن حواسش از بی محبتی به شهوات و لذات خشن راه می دهد و در بهیمیت فرو می رود ،بسیار آسانتر از دیگران مورد اهانت قرار میگیرد .می دانی که اهانت پذیری بسیار لذت بخش است .مگر نه ؟ یک نفر ممکن است بداند که کسی به او اهانت نکرده اما اهانت را برای خودش ابداع کرده ، دروغ گفته و مبالغه کرده تا آن را بدیع سازد، به واژه ها چسبیده و از کاه کوهی ساخته –این را خودش می داند .با این همه اولین آدمی خواهد بود که اهانت را بپذیرد و آنقدر از انزجارش شادی کند تا احساس لذتی بزرگ کند ،و به راه کینه حقیقی بیفتد..."صفحات 68-69 داستایوفسکی روی آوردن الیوشا(الکسی)را به رهبانت این گونه توصیف میکند: "او از اولین دوستداران انسانیت بود ، اگر هم زندگی رهبانی را اختیار کرد برای این بود که به نظرش آمد برای جانش ،که می کوشید آن را از ظلمت معصیت برهاند و به نور عشق واصل کند مفری آرمانی است."صفحات 35-36 او شیفته پدر زوسیما ،پیر دیر، میشود و مدتی کوتاهی از عمر خود را تحت تعلیمات پدر زوسیما سپری میکند. پیرمرد به او می گوید بعد از مرگ او که دیری نمی پاید دیر را ترک کند و به زندگی در میان مردمان عادی ادامه دهد. "اما به نظرم الیوشا بیش از دیگران واقع بین بود.آه،بی تردید در صومعه به معجزات اعتقادی تام داشت .اما به گمانم معجزات هیچ گاه سد راه آدم واقع بین نیست . معجزات نیست که واقع بینان را به اعتقاد ره می نماید.واقع بین اصیل،اگر آدم با اعتقادی نباشد، همواره نیرو و توانایی خواهد یافت تا به مافوق طبیعت بی اعتقاد باشد و اگر با معجزه ای به صورت واقعیتی انکار ناپذیر رویا رو شود ،به جای تصدیق واقعیت ،حواس خودش را باور نمی کند. اگر هم آن را تصدیق کند ، به عنوان واقعیتی از طبیعت تصدیقش می کند که تا آن زمان به آن التفات نکرده است.ایمان در آدم واقع بین از معجزه نشات نمیگیرد بلکه معجزه از ایمان نشات میگیرد. آنوقت نفس واقع بینی متعهدش می کند مافوق طبیعت را نیز تصدیق میکند."صفحه 45 ادامه دارد... [ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 11:45 بعد از ظهر ] [ منا ]
[ ]
"برادران کارامازوف" نویسنده فئودورداستایفسکی ترجمه صالح حسینی انتشارات ناهید چاپ اول 1367 چاپ نهم 1389 داستان کتاب ماجرای خانوادهٔ عجیبی است و شرح نحوهٔ ارتباطی است که بین فئودور کارامازوف، پیرمرد فاسدالاخلاق و متمولی است که با سه پسرش به نامهای میتیا، ایوان و آلیوشا و پسر حرامزادهاش به نام اسمردیاکوف وجود دارد .برادران کارامازوف رمانی فلسفی است که به طور عمیقی در حوزه ی الهیات و وجود خدا، اختیار و اخلاقیات می پردازد. از زمان انتشار این رمان توسط بسیاری از اندیشمندان و دانشمندان همانند آلبرت اینشتین، زیگموند فروید ، مارتین هایدگر ، کورت ونه گات, لودویگ ویتگنشتاین و پاپ بندیکت شانزدهم مورد تحسین قرار گرفته است و به عنوان یکی از بهترین اثرها در ادبیات شناخته شده است. این کتاب واقعا اثری متفاوت است .رمانی که با وجود فلسفی بودن دارای داستان قوی است .و با معمایی جنایی کشش و جذابیت یک رمان را برای خواننده خود حفظ می کند .این کتاب دارای شخصیت پردازی زیباست.شخصیت ها با چنان دقتی ساخته و پرداخته میشوند که گویی فئودرداستایفسکی برای روحیات شخصیتها را ساخته است. اثری منحصر به فرد است. از آن دسته کتابهایی که می شود گفت گذر بر زمان این کتاب اتفاق نیفتاده است . در قسمتی از کتاب ایوان(برادر روشنفکر) با آلیوشا برادر(کشیش مسلک ) خود در مورد بازگشت مسیح به زمین در دوره تفتیش عقاید صحبت می کند. این جملات از این قسمت کتاب انتخاب شده اند: "... ما کارتو را اصلاح کردیم و شالوده اش را بر "معجزه "و"راز "و اقتدار"نهاده ایم .و آدمیان شادی کردند که بازهم مانند گوسفند راهبری می شوند، و آن هدیه ترسناکی که چنان رنجی برایشان آورده بود، عاقبت از دلهاشان برداشته شد. اما همگان به وسیله ما سعادتمند می شوند و دیگر نه عصیان می کنند و نه یکدیگر را نابود می کنند،آنچنان که زیر لوای آزادی تو. آه،ترغیبشان می کنیم تنها زمانی آزاد خواهند شد که آزادیشان را به ما واگذارند و تسلیم ما شوند. و اما اینکه آیا راست می گوییم یا دروغ، ایشان متقاعد می شوند که راست می گوییم، چون وحشت بردگی و اغتشاشی را که آزادی تو برایشان به بار آورد، به یاد خواهند داشت .آزادی ،آزادی اندیشه و علم ،آنان را به چنان تنگناهایی خواهد برد و با چنان شگفتی ها و اسراری ناگشودنی رو در رویشان خواهد کرد که بعضی از آنان ، تندخو و عاصی ، خود را نابود خواهند کرد .دیگران ،عاصی اما ضعیف ،یکدیگر را نابود خواهند کرد... با گرفتن نان ازما البته به روشنی خواهند دید که نانی را که با دستهای خودشان ساخته اند، از آنان میگیریم ،تا آن را بی هیچ معجزه ای به آنان بدهیم .خواهند دید که سنگ را به نان برنمیگردانیم ،اما در حقیقت برای گرفتن آن از دستهای ما بیش از خود نان شاکر خواهند بود ....364" می دانم این نوشته برای این رمان بسیار اندک است پس طبیعی خواهد بود که این پست در آینده ادامه خواهد داشت . البته من منتظر نظرات تمام دوستانی هستم که این کتاب را مطالعه کرده اند. فکر کنم کتاب خوبی برای روزهای تعطیل عید باشه. [ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 11:10 بعد از ظهر ] [ منا ]
[ ]
"غرور و تعصب" نوشته "جین آستین" ترجمه "رضا رضائی" انتشارات نشر نی چاپ سوم سال 1386 بعضی از قسمت های داستان را نویسنده به طور مستقیم تعریف میکنه به جای این که ذهنش و خلاقیتش را به زحمت بندازه که این شناخت از شخصت داستانها را به مرور در شما ایجاد کنه در حالی که به نظر میرسه نویسنده به این کار تواناست . این رمان کلاسیک مثل خیلی از رمان های محبوب زمان مادران ما است گاهی اوقات احساس می کنی اگر قسمت هایی از آن نوشته نشده بود چیزی از دست نمی رفت. ولی من خواندمش در کمال تعجب با این که تمام داستان را می دانستم از خواندنش لذت بردم حتی از تمام قسمت هایی که شاید اگر حذف می شد هیچ چیزی از داستان کم نمی کرد. من علت جاذبه این کتاب را نفهمیدم ولی ... اگر بگم جذاب بود اقراربدی کردم بیشتر ما حکایت دارسی و الیزابت را می دانیم ولی خواندن کتاب چیز دیگری است. لذت بخشه.کتاب را می خوانی تا ببینی داستانی را که شنیدی "آستین "چطور تعریف می کنه. "...به نظر نقادان او نبوغی دو وجهی داشت: هم طنز قدرتمندی داشت و هم اخلاقیات و روحیات آدمها را خوب می شناخت.این دو وجه در نوشته های او نیز تجلی یافته است. زندگی اجتماعی و خانوادگی محملی است که نویسنده به کمک آن، با ژرف اندیشی، درباره آدمها و ورابط آنها قضاوت می کند و نظر می دهد."صفحه 7 این داستان یک رمان عاشقانه است که با عشق خواهر الیزابت (جین)به همسایه تازه وارد(آقای بینگی) و با بی توجهی و حتی حس نامطلوب الیزابت به دارسی آغاز میشود. تضاد شروع می شود عشق جین در مقابل بی توجهی و حتی انزجار الیزابت، این حس انزجار طول داستان با نوسانی ملایم بالا می رود ولی با با سرعت به عشق تبدیل می شود. نکته جالب داستان تغییر رفتار و دیدگاه شخصیتهای اصلی داستان ،الیزابت و دارسی است. این تغییر در اوج داستان اتفاق می افتد. عنصر انتظار به خوبی در داستانی که شاید حکایت آن را بدانید حفظ می شود. این قسمت مربوط به یکی از مکالمات دارسی و الیزابت است: "الیزابت گفت:واقعا نقص است .نفرتی که از بین نرود،عیب است. ولی شما با عیب خودتان خوب کنار آمده اید...من واقعا نمی توانم به این یکی بخندم ،خیالتان از من راحت باشد. -(دارسی)به نظرمن ،در هر شخصیتی نوعی گرایش به چیزهای بد وجود دارد،نوعی عیب و نقص مادرزادی که حتی با بهترین تعلیمات هم از بین نمی رود..."صفحه 74 "کسانی که هیچ وقت نظرشان را عوض نمی کنند،واقعا وظیفه دارند که از همان اول صحیح نظر بدهند."صفحه115 "خود جین آستین به صراحت گفته است که رستگاری اخلاقی شخصیت ها بستگی دارد به این که به تدریج ،و با افزایش شناخت و آگاهی شان از دیگران ،خود نیز دگرگون و کامل تر بشوند."صفحه 8
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 12:42 بعد از ظهر ] [ منا ]
[ ]
Z"مثل زکریا"
نویسنده "رابرت اوبراین" مترجم "فرزاد فربد" انتشارات شعله
اندیشه چاپ اول سال 1381 این کتاب داستان جالبی است در مورد آخرین انسان زنده روی
زمین بعد از یک جنگ هسته ای."آن بردن" یک دختر شانزده ساله است که بعد
از این جنگ تنها در دره ای که از این مصیبت سالم مانده است زندگی می کند داستان با
ورود یک تازه وارد به دره آغاز می شود.آقای آمیس یک شمیدان که در یک آزمایشگاه
محافظت شده مشغول ساخت نوعی پلاستیک ضد تششع بوده است بعد از پیمودن فرسنگها و شهر
ها به دره رسیده است .این داستان سرشار از روابط جالب انسانی میان آن و آمیس است . "می ترسم.یک نفر دارد می آید."صفحه 7 داستان با این جمله آغاز می شود .با ترس از ورود یک تازه
وارد. "اوایل وقتی همه رفتند از تنهایی نفرت داشتم ؛ و تمام
روز،جاده را نگاه میکردم و اکثر شب ها امید دیدن ماشینی را داشتم که از هر مسیری
بیاید (حالا هرکس می خواست باشد)...فرض کن ماشینی از تپه بگذرد و من بیرون بدوم و
سرنشین ماشین پیاده شود شاید دیوانه باشد یا شخصی پست ،یاحتی بی رحم و حیوان صفت
.یک قاتل؟آن وقت چه می توانم بکنم .... بنابراین تصمیم خودم را گرفتم :اگر کسی
بیاید ،قبل از آن که خودم را نشان بدهم باید بدانم کیست.وقتی متمدن هستی و مردم هم
اطرافت هستند ، امیدواری کسی بیاید.اما وقتی کس دیگری نباشد ،آن وقت کل قضیه فرق
می کند .این است آن چه که من به تدریج دریافتم .مسائلی بدتر از تنهایی هم وجود
هست."صفحه 11 بنابر این دیدگاه آن پنهان می شودتا تازه وارد را تحت نظر
بگیرد آمیش براثر بی احتیاتی با مواد داریو اکتیو مسموم می شود و او مجبور می شود
برای مراقبت از آمیش به خانه بازگردد.رابطه زیبای انسانی در این قسمت به اوج خود
می رسد.حتی زمانی که در یکی از هذیانها ی آمیش متوجه می شود او دوستش را در
آزمایشگاه با گلوله کشته است سعی می کند او را درک و عمل او را توجیه کند.بعد از
بهبودی آمیش قسمتی دیگر از داستان آغاز می شود که همراه روند نیرو گرفتن آمیش سعی
در به تملک در آوردن تمام آن چیزی می کند که او آنها را به وجود آورده است داستان زیبایی است به نظرم توصیف ها می تواندحالت نمادین
داشته باشد گویی دره نمادی از تنهایی انسان هاست و ورد آقای آمیش نمادی از ورود ناخواسته
دیگری به تنها است که کم کم پذیرفته می شود و عادت بوجود می آید .هر چند این
داستان تبه نظرم نمادی از یک شکست در روابط "آن "و "آمیش"برای
رهایی از تنهایی است .که بعد از دوران های محبت و درک کردن به سمت جدایی و نزاع
میرود و پس از آن با رشد شجاعت "آن "و ترس فلج کننده برای "آمیش
"ختم می شود .داستانی زیباست در مورد این که انسانها چگونه برای رهایی از
تنهایی دست به هرکاری می زنند. داستان زیبایی است البته در مقدمه کتاب نوشته شده است که داستان
زندگی نویسنده قبل از اتمام داستان به انتها رسیده و این داستان توسط همسر و دخترش
تا توجه به طرح داستان تمام شده است ولی کاری خوبی است . [ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 10:1 بعد از ظهر ] [ منا ]
[ ]
"روز هشتم هفته" شاعر"احمد پروین" انتشارات فراگاه چاپ اول 1390 این کتاب که مجموعه دو بیتی های آقای احمد پروین است چهارمین اثر منتشر شده از این شاعر . شعر های این شاعر جوان را دوست دارم کلمات ساده که شاید هر روز آنها را می شنوم و معنی آنها را نه تنها می دانم بلکه تا قبل از خواندن بیت های شعر هایش فکر می کردم درک میکنم باز معنی تازه ای می گیرند . گویی انگار این کلمات ساده رمزهایی بوده اند برای ساختن معنی های زیبا در شعر های احمد.من این معجزه شعرهایش دوست دارم. این کتاب با سخنی از نویسنده آغاز می شود: "نمی دانم که شعر هبوط کلام است به سوی جان یا عروج جان است به سرچشمه کلام....اما می دانم که بغض معلق در میانه این فرود و پرواز خفه ام می کرد اگر شعر نبود... دو بیتی هایم را که گاه گلایه های کوچک می نامم تقدیم میکنم به مخاطب رویاهای محالم که خواهد آمد در روز هشتم هفته."
"دیگر دلم به باغ لبت تک نمیزند یعنی برای سیب شما لک نمیزند آخرچه انتظارازین مشت بی تپش آخر دلم نبودی و اینک نمیزند"صفحه9
"ازبس که مرا نخواست قاطی کردم معلوم نشد کجا ست قاطی کردم من را چه به راه راست میخوانی تو دست چپ و دست راست قاطی کردم" صفحه15
"تنها میان دشت عطش ایستاده ام جرمم چه بوداینکه دل ازدست داده ام تنبیه می کنم دل خود را به این عطش آدم شود مگر دل بی عقل ساده ام"صفحه43
انتخاب شعر از میان این کتاب خیلی سخته صادقانه بگم انتخابی در کار نیست شعر ها را بر اثر اتفاق نوشتم. البته جای گله هست از صفحه آرای این اثر که متاسفانه حق زیبایی اشعار را ادا نکرده ودر کمال بی ذوقی صفحات این کتاب را بسته.البته طرح جلد این کتاب نسبتا خوب است. از این شاعرپیش از این کتابهای رقص آتش سال 1382،همسفر با یاس سال1383 و جام جادم سال 1384 به چاپ رسید و بعد از شش سال کتاب روز هشتم هفته را چاپ شد. آدرس وبلاگ شاعر: http://shoulayeshaparak-ha.persianblog.ir/
[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 12:10 بعد از ظهر ] [ منا ]
[ ]
"شهربانی و وزارت عدلیه و مجلس و دولت رضاخان از طرفی می خواستند که مردم را از کمونیست بترساند،مبادا کسانی باشند که به این عقیده چشمک بزنند (و مقصود از این محاکمه هیچ چیز جز مرعوب کردن جوانان و مردم ایران نبود)و از طرفی نمی خواستند مردم بفهمند که کمونیست بودن یعنی چه و کسانی که به کمونیستی متهم هستند چه نوع اشخاصی می باشند."صفحه 165 این جملات آغازگر محاکمه ای علنی است که به صورت فرمایشی و با حضور عوامل دولت برگزار شد.علوی در ادامه واقعیت پنجاه و سه نفر رااین گونه توصیف میکند. "عده ای بالغ بر صد نفر از جوانان تحصیل کرده که فقط پنجاه و سه نفر از آنها گرفتار شده بودند.... هرهفته یکبارگردهم جمع می شدند و آنچه تمام ملت ایران فکر میکرد،اینها برزبان می آوردند...تنها راهی که به نظرشان رسیده بود،این بود که اگر بخواهیم ملت ایران را بیدار کنیم.در وهله اول باید خود را تربیت کنیم،قبل از هر چیز لازم است چشمهای خود را باز کنیم .از این جهت دورهم جمع می شدند،کتاب می خواندند ،ترجمه می کردند،مجله منتشر می کردندو علیه مفاسدی که دولت وقت نیز نمی توانست علنا با مبارزه با آنها مخالفت کند اقدام می کردندتمام جرم و گناه دسته پنجاه و سه نفر همین بود."صفحه 167 شاید این جرایم امروز بسیار عادی باشد ولی باید به یاد آورد دادگاه پنجاه وسه نفر" اولین دادگاه در ایران بود که عده ای روشنفکروکارگران باسواد ایران در محکمه جنایی به جرم داشتن یک عقیده اجتماعی به پیشگاه قوه قضائیه دعوت میشدن"175 آن روز عده ای در این تفکر بودند که این اتفاق از ننگین ترین وقایع تاریخ ایران خواهد بود . "یکی دیگر گفت:شما با این محکمه خود را مفتضح خواهید کرد.من برای خودم هیچ تاسفی ندارم.به تاریخ ایران رحم کنید که روزی نگویند که یک چنین محکمه ای در این کشور تشکیل شده و چنین رای صادر کرده است"صفحه 170 هر چند تکرار آن در تاریخ ایران دیگر این محاکمه را از قبح انداخته است ولی در زمان خود اتفاقی مهمی بود. واز آن مهمتر اتفاقهایی که پس از آن افتاد اگر پنجاه و سه نفر قبل از زندان به طور پراکنده و بدون تامل با هم فعالیت می کردند بعد از زندان به معاشرت با هم به یک گروه منسجم تبدیل شدند که علاوه بر تفکرات روح همدلی نیز در آنها مجال رشد یافت.این گروه در زندان با وجود محدودیت ها شروع به بالا بردن توان علمی و سیاسی خود کردند این عده روشنفکر و تحصیل کرده در همان محیط زندان به جوانانی که شاید بر اثر یک اشتباه یا اتفاق با آنها به زندان افتاده شده بودند تعلیم دادند . "یک حکومت قوی و نیرومند که به نیروی مردم متکی باشد از ایرادات و انتقادات دشمن خود باکی ندارد.برعکس اگر در بعضی موارد اشتباهی مرتکب شد سعی می کند با اصلاح آن عمل حربه ای را که در دست دشمنان است بگیرد و اقدامات آنها را خنثی نماید.در صورتی که یک حکومت ضعیف که متکی به هیچ دسته و طبقه ای نیست از ایراد و انتقاد کوچکترین افراد کشوردر هراس شده به ضد آنها تلاش کرده و به اعمال زور می پردازد."صفحات10-209 این یکی از زیباترین توصیف های علوی از جامعه آن روز ایران است.سرزمینی که در سرمای سختی ها به انجماد تسلیم شده بود. "حکومت رضا خان همه مارادر زندان قوی بارآورده و از همه مهمتر به ما درس ایمان داد،ولی عمال حکومت سیاه تنها چیزی که نداشتند ایمان بود و بزرگترین لطمه ای که این حکومت بیست ساله به مردم ایران وارد آورد،همین بی ایمانی بود ... عناصر آزادیخواه در خانه های خود چمباتمه زده بودند،تریاک می کشیدند و میگفتند:"فایده ای ندار!دراین ممکلت هیچ کاری نمی شودکرد. هیچ دسته و طبقه ای نبود که به کار خود ایمان داشته باشد"صفحه221 [ شنبه بیست و سوم مهر 1390 ] [ 1:6 بعد از ظهر ] [ منا ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |