"قلندر و قلعه"داستانی بر اساس زندگی شیخ شهاب الدین سهروردی نویسنده "سید یحیی یثربی"نشر قو چاپ اول آذر ماه 1380.

پشت جلد این کتاب نوشته است "او (سهروردی)در سال 587 هجری در سن 36 یا 37 سالگی به فتوای علما در حلب کشته شد.گرچه بسیاری دیدگاه های فلسفی او با زبان ساده در این داستان آمده است اما اساس این نوشته راه و رسم سلوکی اوست که میراث حکما ، عرفا و به ویژه فرزانگان ایران باستان است."

 

این داستان روایتی از زندگی با نگاهی دیگر است مهم نیست چند فصل این داستان را شهاب الدین واقعا زندگی کرده است یا نه ولی داستانی مانوس است. بسیاری از نوشته های این کتاب را هر کدام تجربه کرده ایم و باز از باورمان دور کردیم ولی لذت آن لحظات را همیشه در دلمان احساس کردیم ایران سرزمین اشراق است پس دور نیست که همه مان مانند یحیی به خورشید دل می سپاریم و هر چند عنان تفکران مان را در قالب عام مردمان محبوس می کنیم .این کتاب هر چند گاه درگیر تفکرات فلسفی می شود ولی نگارش آنها به زبان ساده است و در بیشتر موارد قابل درک و جستجو.در این داستان هیچ شخصیتی هر چند بزرگ سایه ای روی شخصیت شهاب الدین نمی اندازد.

 

این قسمتی از پاسخ شهاب الدین یحیی سهروردی به ماردینی زمانی است که در داستان ماردینی از موقعیت سهروردی نگران می شود:

"اما سرورم روزگار بدی است .حکام و امرا فاجر و ستمکارند علما به کار خود مشغولند و چیزی که ندارند درد دین است ، این توده ستمکش که بخواهند و نخواهند و بدانند و ندانند ، نه دنیا دارند و نه دین! گویی برای آن آفریده شده اند تا شب و روز جان بکنند و این زندگی دوزخی را تحمل کنند، تا برای مشتی پست تر از چارپایان که خود را سایه خدا و جانشین مصطفی می دانند،زندگی پر تجمل بهشت گونه ای فراهم سازند! روزی نیست که شاهد قتل و تجاوز نباشیم .سرورم! پس تکلیف ما چیست؟آنان که اهل علم و معرفت اند،البته نه به ادعا بلکه واقعا فهمی از دین و شریعت داشته،بویی از باطن و حقیقت برده باشند،در شرایط کنونی جامعه سه راه بیشتر ندارند:

یا باید به خدمت این ناکسان در آیند؛

یا گوشه گیرند و کاری به کار کسی نداشته باشند؛

یا آن که به وظیفه عمل کنند و به فکر دنیا و دین مردم باشند،همین طبقه عظیم زحمت کش و مظلوم!

سرورم من راه سوم را برگزیده ام .از نتایج و عواقب آن هم تا حدودی آگاهم .چنان که می فرمایید غریب و بی کس هم هستم ! اما چه پناهی بهتر از خدا ؟و چه تکیه گاهی استوار تر از حقیقت؟ مرا باکی نیست!اینان کوچکتر از آنند که به شمار آیند.علی بی ابی طالب کرم الله وجهه ،روزی از ابن عباس پرسید:- این پای افراز که پارگیش را می دوزم چند می ارزد؟ ابن عباس گفت:-هیچ! علی گفت:-فرمانروایی بر شما از این هم کم بهاتر است.

سرورم این بهای خلافت و امارت علی است ،تا چه رسد به حکومت این فاسدها.اینها و حکومتشان نه تنها پشیزی نمی ارزند، بلکه اسباب ننگ هم هستند.انسان را آلوده می کنند.وقت خود را خراب نکنیم !اینان کیند؟

-چه می گویی شهاب الدین ؟ به هر حال دنیا در دست اینها ست .اینها خود را مالک جان و مال و صاحب اختیار مرگ و زندگی مردم می دانند.همانند نمرود بر این باورند که  آنان اند که یکی را می کشند و به دیگری اجازه زنده ماندن می دهند.چرا کار از دستشان بر نمی آید؟اینان مثل آب خوردن آدم می کشند ،این دارزدن ها و گردن زدن ها علنی بیشتر برای آن است که مردم بدانند که با که طرفند"ص218-219

 

ماردینی زمانی که شیخ شهاب الدین سهروردی جدا می شود به او دو توصیه می کند یکی درمورد امرا و دیگری در مورد علما، در مورد علما می گوید:

"و دیگر اینکه ما علمای دین تا آنجا طرفدار ترویج و تبلیغ دین هستیم که جایگاه خودمان آسیب نبیند. بنابراین اگر کسی با یک آسمان دانش و معرفت به میدان آید و علمای دین بدانند که او اعجاز خواهد کرد و همه مردم جهان را از کفر به ایمان خواهد آورد،اگر احساس کنند که به حشمت و سروری و رهبری آنان آسیب می رسد،حتی اگر عصا و نور به یک دست او باشد و با دست دیگرش شق القمر کند ،او را قربانی توطئه و کینه توزی خود خواهند کرد."ص224

 

"در فلسفه منشاء جهان ،وجود است و با صفت وجوب و بی نیازی توصیف می شود.اکنون توجه کن که در حکمت خسروانی ،منشاء جهان "مینوی پاک"است و مینو یعنی خرد .در این حکمت ،جهان از "فروغ سرشار "،"روح "و "خرد"پدید آمده است و صفت بارز مبداء و منشاء جهان دانایی است، اهورا مزدا یعنی دانایی بزرگ"ص87

 

این قسمتی از وداع سیندخت دختر زرتشتی هنگام جدایی از یحیی سهرودی است:

"تو می روی ،من نیز در آستانه پروازم .جان من از تنم جدا می شود .پرواز می کنم .من ازدواج نکرده ام و نخواهم کرد. فرصتم کم بود .کوشیدم که بال هایم زود برآیند و رشد کنند. من در هوای عالم دیگری پرواز خواهم داشت .من پیش از مرگ خواهم مرد و چند سالی پس از آن با مرگ طبیعی ،این تن خاکی را به خاک خواهم سپرد.من پیش از فتنه بزرگی که این سرزمین عزیز را به خون و آتش بکشد می میرم .اما تو ! من درون تو شعله فروزانی می بینم !دل تو یک آتشکده است.تو راه خوبی در پیش داری.تو بزرگی!تو اهل پروازی !بعد از این همیشه همدیگر را خواهیم دید."ص118

این کتاب داستانی از جنس زندگی حلاج هاست .داستانی که با فلسفه ،عشق ،غم و شادی وصال در هم تنیده شده است.