"برادران کارامازوف" نویسنده فئودورداستایفسکی ترجمه صالح حسینی انتشارات ناهید چاپ اول 1367 چاپ نهم 1389

دمیتری برادری دیگر است، و با صفت یک افسر ارتش در کتاب معرفی میشود. شخصیت پردازی اش با عشق به زنان در هم آمیخته است و در واقع از مهمترین چالش های داستان است. علاقه ایوان به نامزد او تمایل میتیا (دمیتری) برای ترک کردن نامزدی که علافق بسیاری به متیادارد به نفع برادرش ایوان و از آن چالش برانگیزتر عشق او به گرونشکا است، معشوق جوانی که مورد توجه خاص پدرش است. متیا جوانی عاشق پیشه ،ساده دل، زود رنج و پرخاشگر است ، سخت عاشق گرونشکا است.

دمیتری به برادرش الیوشا میگوید:

"کسی جزتو را دوست نمی دارم! ... یعنی جز تو و یک "لعبت" که به بهای نابودیم عاشقش شده ام . اما عاشق شدن به معنی دوست داشتن نیست . ممکن است عاشق زنی بشوی و در عین حال از او نفرت داشته باشی. این را به خاطر بسسپار!"صفحه 150

دمیتری در قسمتی از کتاب خود را حشره ای شهوت پرست میداند:

رادر، من آن حشره ام، و این شهوت بخصوص در شان من آمده ،همگی ما کارامازوف ها چنان حشراتی هستیم ، و هر چه تو فرشته باشی آن حشره در تو نیز زندگی می کند و در خونت طوفان به پا می کند ، طوفانها، چون شهوت طوفان است بدتر از طوفان ! زیبایی سهمگین است! سهمگین است چون عمق یابی نشده است، و هرگز نمی توان آنرا عمق یابی کرد. چون خدا چیزی جز معما پیش روی ما نمی نهد. اینجا مرزها به هم می رسند و تمام تناقضات پهلو به پهلوی هم قرار می گیرند ... تنها شیطان از آن سر در می آورد ! آنچه برای عقل شرم آور است، برای دل زیبایی ست و نه چیز دیگر.آیا در سدوم (یکی از شهرهای قدیمی فلسطین که مردم آن به فسق و فجورمعروف بوده اند) زیبایی هست؟ باور کن که برای توده ی کثیری از آدمها زیبایی در سدوم یافت میشود. از این خبر داشتی؟ .... خدا و شیطان آنجا می جنگند و آوردگاه ، دل آدمی است..." صفحات 156-155

متیا قادر به تصور آینده ای بدون گرو نشکا نیست .او سخت در انتظار پاسخ اوست و تنها آینده زندگی اش را با او میتواند تصور کند:

"با دلی فروریخته هر لحظه تصمیم گرونشکا را انتظار میکشید وهمراه باور داشت که یکبارگی ، بر اثر انگیزه آنی ، صورت عمل به خود می گیرد. به یکباره به او می گوید : "مرا با خود ببر تا ابد مال توام " و همه چیز تمام میشود ... با خود به آن سردنیا می بردش ... آنگاه به زنی میگیردش ... هرلحظه با التهاب ، خواب این زندگی متفاوت و سامان یافته و"فضیلت بار" را (باید فضیلت بار میشد) می دید ... مانند بسیاری از آدمها در چنین مواردی بیش از هر چیز به تغییر مکان دل بسته بود . اگر به خاطر این آدمها نبود، اگر به خاطر این شرایط نبود، اگر از این مکان نفرین شده پر می کشید و دور میشد. تولدی تازه می یافت ، به راهی نو وارد می شد. این چیزی بود که به آن ایمان داشت و برایش بی قراری می کرد. " صفحه 519

داستایوفسکی در قسمتی از کتاب توصیف زیبایی دارد از حسادت عاشقانه متیا (دمیتری) نسبت به گرونشکا و از جمله پوشکین در مورد اتللو استفاده می کند تا احساس این عاشق دلباخته را به تمام و کمال توضیح دهند:

"متیا در زمره مردان حسودی بود که ، در غیاب محبوب ، انواع و اقسام تصورات وحشتناک را ابداع میکنند، مبنی بر اینکه چه بر سر او می آید و چگونه به آنها خیانت می کند . اما به وقت دلشکستگی و متقاعد شدن به بی وفایی محبوب دوان به نزدش باز میگردند ؛ و در نخستین نگاه به چهره اش،... در دم جان می گیرند، سوء ظن ها را یکسره کنار می نهند و باشرمساری مسرت بخشی به خاطر حسادت خود را مذمت میکنند.

... رشک و حسد! به لحاظ پوشکین :"اتللو رشکین نبود ،یک پارچه اعتماد بود."... اما اتللو به پنهان شدن و جاسوسی کردن و سرک کشین دست نزد . او یکپارچه اعتماد بود .... مجسم کردن شرم و حقارت اخلاقی که آدم رشکین ، بدون عذاب وجدان ، بدان تنزل می یابد، محال است. و با این همه ، چنان نیست که آدمهای رشکین همگی آدمهای مبتذل و پست باشند به عکس کسی که عواطف والا و عشق پاک دارد و پر از از خود گذشتگی است ، چه بسا که زیر میزها پنهان شود، به فرومایه ترین آدمها رشو بدهد ، با ننگین ترین نوع جاسوسی و استراق سمع آشنا باشد .اتللو از آشتی دادن خود با بی وفایی ناتوان بود . نه ناتوان از بخشودن آن ، بلکه ناتوان از آشتی دادن خود با آن «  هرچند جانش چون کودک بی آلایش بود و فارغ از کینه توزی ... آدمهای رشکین برای بخشودن حاضر یراق تر از دیگرانند، همگی زنان این را می دانند. حسود می تواند به قید فوریت ببخشاید (هر چند البته پس از جنجالی سخت) و می تواند خیانت کما بیش ثابت شده را همان بوس و کناره هایی را که دیده است، ببخشاید به شرط آنکه بتواند به نحوی متقاعد شود که "این بار ، بار آخر " بوده است و رقیبش از آن روز به بعد ناپدید می شود و به آن سوی دنیا می رود ... البته این آشتی ساعتی بیش نمی پاید چون حتی اگر رقیب هم روز بعد ناپدید شود رقیب دیگری می تراشد و نسبت به او رشکین می شود .و آدمی از خود می پرسد که مگر در عشق چیست که باید این همه مراقبش بود ، ومگر ارزش عشق چیست که به چنین پاسداری سختی نیاز دارد. اما آدم حسود هیچگاه این را در نمی یابد و با این حال در میان آنان آدمهایی والادلی هست....

با دیدن گرونشکا رشک و حسد متیا ناپدید شد، لحظه ای پر از اعتماد و سخاوت گردید و به خاطر احساس های شیطانی خودش را سخت سرزنش کرد."صفحات 540تا542